رضا قليخان هدايت

735

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تو در زمانه يكى خسرو بزرگ شوى * كه خسروان و شهانت رهى شوند و خدم به امر نافذ تو در ختن كنند غزا * به نام فرّخ تو در حلب زنند درم تو را نشاند به جايى كه گفته بود رهى * و زانت برتر نيز اى ملك نشاند هم خدايگانا فالى كه بندهء تو زند * چنان رود كه چنين رفته از نخست قلم وليك بهر خود او هيچ فال بد نزد است * چراش دارد پيوسته روزگار دژم هميشه تا كه بديد است آسمان برين * هميشه تا كه نهان است گلستان ارم چو آسمان برين باد دولت تو بلند * چو بوستان ارم باد ملك تو خرم در مدح شاهنشاه مغفور سلطان محمد شاه گفته اى دل من به بيم باش به بيم * كامد آن حور از بهشت نعيم اينك از بهر يادگار تو را * كرد خواهم به زلف او تسليم وندران جاى تيره‌ات بايد * رفت و يك‌چند گاه گشت مقيم گه ستاده به پيش حور بهشت * گه نشسته به نزد ديو رجيم گه شده سوى مهر چون عيسى * گه در آتش بسان ابراهيم بالش تو ز معجز داود * بستر تو به روى كف كليم گاه از سوسنت كنند نگار * گاه از نرگست دهند نديم خوابگاهت به طوبى و جنت * آبگاهت ز كوثر و تسنيم گه بماند مقام تو به كمند * گه بلرزد مكان تو ز نسيم شست را ماند آشيانهء تو * تو به دو اندرون چو ماهى شيم راست خواهى مقام تو به درست * جيم و دالست برنوشته به سيم دال ديدى مقام سوسن تر * ميم ديدى حجاب درّ يتيم كودك من نگر كه از لب و زلف * سوسن و در به دال دارد و ميم خيزم آن پشت گوژ و اين دل‌تنگ * بنمايم به شاه هفت اقليم بو المظفر محمد آنكه به دو * محمدت برهمىفروزد ديم آن به ملك اندرون هزار ملك * وان به حكم اندرون هزار حكيم